تبليغاتX
خسته دلانه حرم یار
غروب شد و دوباره باز هوای تو زد به سرم
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بنفشه در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:26 |


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بنفشه در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:23 |

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بنفشه در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:20 |
 

اللهم صل علي علي بن موسي الرضا المرتضي،

الامام التقي النقي و حجتک علي من فوق الارض و من

 تحت الثري،

الصديق الشهيد، صلاه کثيره تامه زاکيه متواصله متواتره مترادفه

کافضل ما صليت علي احد من اوليائک


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بنفشه در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:17 |

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بنفشه در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:14 |
  • دل تنگ برایت

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بنفشه در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:11 |
 

قربون کبوترای حرمت امام رضا

قربون این همه لطف وکرمت امام رضا

مولای من ! علی بن موسی الرضا (ع) تو می دانی که تمامت زندگیم

 را چه آسان و بی دریغ نذر می کنم برای حضور در صحن انقلاب تو ،

ای سلطان عشق !...

همان صحنی که در هر گوشه اش گنبد وگلدسته طلایی ات پیداست.همان صحنی

 که پنجره فولادش کربلایی ات می کند ، همان صحنی که حتّی اگر  دستهایت را

در آن حجره های پنجره حلقه نزنی  ، باز هم  بی اراده دلت گره می خورد به

حلقه عشق مولایت !...

و شبانگاهان که خداوند برای استجابت بندگانش ، آنها را به خلوت می خواند ،

عجیب است که از صحن و سرای ملکوتی تو راحت تر و مطمئن تر می شود با

خدای یاس ها حرف زد و اشک ریخت  و مثل  قاصدک به هوا رفت  و رها

ورها  بدور گنبد و ضریح چون کبوتران طواف کرد ولبریز معرفت شد ، تا

انتهای عشق ...

تا آنجا که جز خود خویش را مجال حضور نیست! آنجا که جز خدا نیست !

و تو ای مشتاق به آن امام رئوف ، که از نگاه محتاج آهویی هم در نمی گذرد !...

چشم هایت را ببند ؛

انگار کن که زائر حریم با صفایش هستی ، آنجا که در نفس کشیدنت

هوای بهشت بر سینه جاری می کنی !...

انگار کن ، دعوتت کرده تا به آن بارگاه الهی قدم نهی و میهمانش

باشی !...

انگار کن به گوشه چشمی به لبخندی تو را بسوی خود فراخوانده !...

و اکنون تو مسافر تازه از ره رسیده به خراسانی !...

چه می گویی با مولایت آنگاه که اوّلین نگاهت بر آن ضریح دلربا خیره می ماند !...

 

بگو  

        بگو

                با مولایت هرچه می خواهد دل تنگت بگو!...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بنفشه در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:9 |
  • Image hosting by TinyPic امام رضا! از تو می خواهم هر کس هر حاجت كه دارد يا و هر مریضی که دارد حاجتتان را برآورده بکن.
+ نوشته شده توسط بنفشه در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:0 |
  • Image hosting by TinyPic امام رضا! از تو می خواهم هر کس هر حاجت كه دارد يا و هر مریضی که دارد حاجتتان را برآورده بکن.
+ نوشته شده توسط بنفشه در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:0 |

السلام عليك يا غريب الغربا ، السلام عليك يا شمس الشموس

 

 

 

 

هربار كه آمدم حرمت و به ستونهاي محكم عاشقانه ات تكيه

 

 

 

 

زدم ، نگاه پرخواهشم را ملتمسانه و غمگينانه به شبكه هاي

 

 

 

 

ضريح مهربانيت دوختم ، مرواريد اشك اشتياق را برگونه هاي

 

 

 

 

بي تاب و بيقرارم جاري ساختم و كبوتر راه گم كرده دلم را

 

 

 

 

بدنبال كبوتران ره يافته بارگاهت روانه كردم

 

 

 

 

خواستم سند دلم را بنامت بزنم اما ....

 

 

 

 

هربار كه بغض سنگين نياز، تارهاي حنجره ام را مرتعش

 

 

 

 

ساخت ، زمزمه هاي دلدادگي سرداده نواي يا رضا را

 

 

 

 

ساز كرد ، هر بار كه ضرب عشق بر ضربان دل و قلبم

 

 

 

 

زد و چشمانم به باران دلتنگي نشست و

 

 

 

 

خواستم خانه دلم فقط و فقط از آن تو باشد اما...

 

 

 

 

هربار كه دلتنگ شدم ، ابرغم مهمان چشمانم شد و

 

 

 

 

بارش را آغاز نمود ،در غريبستان دلم هواي تو را كردم .

 

 

 

 

پنجره دل تاريكم را به سمت قبه و بارگاه ملكوتي و

 

 

 

 

روح افزايت ، به سمت نورانيت تو كه غريب آشنايي

 

 

 

 

گشودم ، روشنايي حرمت و نسيم دل آويز و آرام بخش

 

 

 

 

محبتت روحم را نوازش داد ، فضاي آلوده درونم را با

 

 

 

 

هواي معنوي و دل انگيزت پاك كردم ، خواستم آلوده اش

 

 

 

 

نسازم اما دنيا نگذاشت اما...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مي خواهم خويش را به پنجره پولاد مهرباني و مروتت

 

 

 

 

بياويزم و بند دل شكسته ام را گره بزنم به صداقت و

 

 

 

 

بزرگي و شرافتت و عقيق سرخ نيايش را تقديمت كنم .

 

 

 

 

آهوي سرگشته كوچه هاي غربت و دلدادگي ام  اما....

 

 

 

 

آيا ضمانت دلم را ..........مي پذيري ؟؟

 

 

 

 

آيا قفل قلبم را با كليد شفاعت و مهربانيت مي گشايي ؟؟

 

 

 

 

آيا رخصت مي دهي در حالي كه دل به تو سپردم

 

 

 

 

گره محبتم به تو را پاره كنم و دوباره

 

 

 

 

پيوند بزنم ، شايد به تو نزديكتر شوم ..

 

 

 

 

آيا مي خواني و مي پذيري ام ؟؟

 

 

 

 

مولاي من !

 

 

 

 

اينك با دلي شكسته وقلبي پر از اميدبسوي تو مي آيم

 

 

 

 

آيا پناهم ميدهي؟؟؟

 

 

 

 

امروز روز زيارتي امام رضا (ع) است .

 

امروز يك كارت دعوت براي همه عاشقان صادر مي شود.

 

براي همه دل هايي كه از غربت تا قربت را به نام امام رضا (ع) طي ميكنند. كارت دعوت را بخوانيم. بر ديده بگزاريم ، وضو تازه كنيم و به حرم برويم. اگر هم اينجا نيستي دلتو با مشبك هاي ضريح آقا گره بزن. دستتو بزاررو سينه از همون جا سلام بده. مطمن باش كه ميرسه.

 

 

 

 

 

 

 

یه روزی .. یه جایی .. از یه کسی شنیدم که زندگی فقط سه روزه.

از این سه روز٬ دو روزش دست ما نیست. فقط یه روزش رو میشه همون طوری که دلت می خواد زندگی کنی.

 روز اول که به دنیا میایم و روز آخر که از دنیا میریم٬ دست یکی دیگه است. اما اون یه روز وسطی که قدریش دست خودمونه که چطور زندگی کنیم.

 ما روز دومی ها خیلی وقتا یادمون میره که فقط همین یه روز رو داریم و روز سوم همین فرداست که داره میاد.

 تا صبح چیزی نمونده. فقط ۳- ۴ ساعت دیگه آفتاب در میاد. خدا به داد اونایی برسه که روز سومشون فرداست

خدایا من اگر بد کنم تو را بنده های خوب فراوان است اما تو اگر مدارا نکنی مرا خدای دیگر کجاست

راستش ميخواستم اين دفعه يه فايلي رو واستون بزارم كه نشد. يعني هر كاري كردم آپلود بشه نشد.

ايشااله دفعه بعد.

ميدوننين كه زود به زود ميام !!!

 

 

( نيايش با معبود

 

 

به نام او كه عاشق و معشوق واقعي است

 

 

 

 

 

خدايا تا به حال براي كسي نوشتم كه ... اما حالا مي خواهم اين نوشته ام درد و دل با تو باشد كه معشوق واقعي تويي ...

 

 

 

 

 

خدايا دوست دارم صداي اذان كه ما را به سوي تو دعوت مي كند تنها سمفوني زيبايي باشد كه قلبم را به صدا در مي آورد ...

 

 

 

 

 

خدايا دوست دارم شب و شبنم آن قدر ادامه پيدا كنند تا قلب كوچكم آفتابي شود،كاش مي توانستم از درون يك تنگ شيشه اي با ماهي هاي قرمز برايت ترانه بخوانم ...

 

 

 

 

 

خدايا دوست دارم نه بهشت باشد و نه جهنم و نه هيچ جاده اي كه بين من و تو فاصله اندازد، دوست دارم هر روز تو را در نفس تازه ي خورشيد و هر شب در سايه ي روشن ماه ببينم ...

 

 

 

 

 

دوست دارم نيمه شبها با من به كوچه هاي اندوه بيايي و ببيني كه چگونه كنار گلدان هاي شمعداني و بابونه ها ني مي نوازم ...

 

 

 

خدايا دروازه هاي آسمان را به من نشان بده و بگذار دست هايم در منظومه ي شمسي جريان پيدا كند، فانوس هاي مهربانيت را بر سر من برافروز تا در بيشه هاي زشت و مه آلود گناه گم نشوم ...

 

 

 

 

 

خدايا مرا در گرد و غبار روياهايم تنها رها مكن و پرنده ها و ابرها را از من مگير،‌ و هنگامي كه سوسن هاي بي قرار در دود و باران آواز مي خوانند مرا به خانه ات ببر ...

 

 

 

 

 

خدايا دوست دارم در زيباترين آسمان تو زندگي كنم و دوشنبه ها با رودخانه ها به گردش بروم،‌ سوگند به در يا و به موجي كه هر دم به سوي تو بال مي گشايد ...

 

 

 

 

 

شبها گاهي در جستجوي تو پوست تاريك اشيا را لمس مي كنم و حتي از سنگ ها سراغت را مي گيرم ...

 

 

 

 

 

اي اولين نامي كه شنيده ام و آخرين عطري كه خواهم بوييد،‌ دلم مي خواهد زير پلك هاي تو نفس بكشم و افريده هايت را دوست بدارم ...

 

 

 

 

وآنگاه که مي خوانمت ، صداي مرا بشنو.

 

 

وآنگاه که مي خوانمت ، صداي مرا بشنو.


به من نگاه کن وقتي که با تو راز و نياز مي کنم.


من به سوي تو گريخته ام ، ودر ميان دستهاي توهستم .


خسته ودرمانده وزمين گير،


در آغوش تو زار زار گريه مي کنم و همه اميد م


به توست وآنچه در دستهاي توست .


تو مي داني که درونم چه مي گذرد،


مهربانا رجب شعبان و حتی رمضان بهانه ای است برای تنها یک پرواز در یک شب زیبا  آن هم به سوی

 

تو .

 

اما  خدای من در این وادی  گنهکاران رو به سوی تو کرده اند با ان که فرصت ها را از دست داده اند.

 

میدانم که تو عزیز تر از آانی که مهمان خانه ات را برانی.

 

تو مهربان تر از آنی که شکسته دلان را نا امید کنی .

 

آری ! آمده ام مهمان خانه ات شوم و با دلی شکسته به سوی تومی آیم.

 

 می آیم تا باز مرا بخوانی و به سوی خود دعوتم کنی. 

 

 می آیم  تا باز شرمسارم کنی  و مرا مورد لطف خود قرار دهی .

 

 می آیم  تا دلم را خانه تو کنم که  دلم خانه ای جز خانه تو ندارد.

 بارلها مرا آماده کن برای قدر.....

 برای ملاقات با بهترین مخلوقاتت .

 

 معبود من خدای مهربان من عزیز من

 

جرعه ای از خزانه بیکرانه کرمت و قطره ای از مهر آسمانیت در این وجود کوچک خاکیم بچکان تا

 

دسته دسته بنفشه و ارغوان برویانم.

 

بهار بندگی را طراوتی بخشم و لوح عبودیتم را تاج این گلستان سازم.

 

تا شب های قدر چیزی نمونده  يک کم بيشتر به فکر باشيم....

 

از همتون التماس دعا دارم

 

 

 

 

 

 

                  

 

ميلاد با سعادت صراط مستقيم ، نَبَاءِ العَظيم ،مهر فروزنده هستي، بَقيةَ اللهِ في اَرضِهِ ، قطب دايره امکان ، حضرت ولي عصر صاحب الزمان(عج) ، مبارک باد

کسی آرام می آید

نگاهش خیس عرفان است

قدم هایش پر از معنا ، دلش از جنس باران است

کسی فانوس بر دستش ، بسان نور می آید

امید قلب ما روزی ز راه دور می آید

به تو سلام مي کنم اي يوسف زهرا ، ای یوسف  گم گشته ي هستي!

اي بهانه ي آفرينش! نرگس زيباي باغ عشق !

می خواهم بنویسم ! امروز ....روز میلادت....... اما  از کجا ...از چه........

به خدا که روز هاست که منتطر این روزم....

به  خدا که روز هاست منتطرانه انتظار تو را میکشم....

آری به تو سلام میکنم ! ا ي آرزوي آرزومندان ، اي دواي درد دردمندان ،

اي بهانه ي بهشت و اي برتر از بهشت، که بهشت نيز وصال تو را در انتظار است

 به تو سلام مي کنم اي مولا! اي دار و ندارم!       

به تو سلام مي کنم اي صبح اميد!

وقتي بدخواهان پاک بازي ام را به سخره مي گيرند ،

به تو سلام مي کنم که مرا جز تو ياري نباشد.

به تو سلام مي کنم در هر بامداد

 و به تو سلام مي کنم در هر شامگاه

و شب و روزم را به عشق لقايت مي گذرانم

که زندگي بي ياد و نام تو بيهوده است

عزيز من! امام من !مولايم! اميدم! يارم! سرورم!جان شيرينم !

     ميلادت مبارک      

         

 

                                     

حرم رفته بودم. آخه جای دیگه ای بلد نبودم. آخه جای دیگه ای هم نمی تونستم برم.

راستش اصلا دلم نگرفته بود ! برام عجیب بود . این نیمه شعبان با همه نیمه شعبان های سال های قبل فرق می کرد. نمیدونم چرا اون حالی که باید میداشتم نداشتم.

خدا دلم حرم امن میخواست.........................

می خواستم به خودم بیام. می خواستم که فقط یه لحظه فقط یه لحظه کوچیک هم که شده امشب دلم بشکنه. اونوقته که .....

بلند شدم که  برم حرم. شاید اونجا یه فرجی بشه. نزدیکی های حرم بودم که چشمم به گنبد افتاد. فضا یه فضای دیگه ای بود. روحانی ، معنوی......

وارد حرم که شدم رسیدم به باب الجواد دوباره چشمم به گنبد افتاد . این دفعه دیگه  بغض کردم.

 حرم شده بود قطعه ای از بهشت .....

جلوتر رفتم نخواستم داخل بشم.راستش این قدر شلوغ ود که حد وحسابی نداشت. به امام گفتم داخل شدن مال زوار ها و مسافراتون ما از همین دور هم سلام بدیم به شما میرسه....

یه گوشه دنج تو صحن جمهوری پیدا کردم و نشستم. دقیقا روبه روی پنجره فولاد بودم.

به اطرافم نگاه کردم . همه تو حال خودشون بودن. یکی نماز ؛ یکی زیارت ؛ یکی هم چشماشو به پنجره دوخته بود زیر لب چیزی میگفت اشک میریخت.

از بلند گو های حرم هم زیارت آل یاسین پخش میشد. اون قدر فضا معنوی بود که اگه دقت میکردی صدای زیارت فرشته ها رو هم میشنیدی.

دوبار رو کردم به اون گنبد طلایی.

دیگه اصلا احتیاجی به مقدمه نبود.......

 

                                            

 

 

پيام هاي ديگران ( 6)        PermaLink        چهارشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٦ - amirhossein md

گل نرگس

 

 

 

 

 

 

از پروانه خواستم, راز سخن گفتن با گلها را برايم بگويد.

 

 

 

 

پاسخ داد: سخن گفتن با گلها به چه کارت آيد؟

 

 

 

 

گفتم: سراغ گلي را مي جويم. مي شناسي اش؟؟؟

 

 

 

 

گفت: کدامين گل تو را اينچنين بي تب و تاب کرده است؟

 

 

 

 

گفتم: به دنبال زيباترينم.

 

 

 

 

گفت: گل سرخ را مي گويي؟

 

 

 

 

گفتم: سرخ تر از آن سراغ ندارم.

 

 

 

 

گفت: به عطر کدامين گل شبيه است؟

 

 

 

 

گفتم: خوشتر از آن بوي ديگري نمي شناسم.

 

 

 

 

گفت: از ياس مي گويي؟

 

 

 

 

گفتم: سپيد تر از آن نيز نمي دانم.

 

 

 

 

گفت: در کدامين گلستان مي رويد؟

 

 

 

 

گفتم: در آن صحرا گلستاني که از شرم ديدگانش هيچ گل ديگري نمي رويد.

 

 

 

 

به ناگاه ديدم پروانه,

 

 

 

 

مستانه بي قرار شده است.

 

 

 

 

بي تاب تر از من نا آرامي مي کند

 

 

 

 

از اين گل و آن بوته,

 

 

 

 

سراغش را مي جويد

 

 

 

 

گفت: اسمش چيست که اينگونه از آدميان دل برده است؟

 

 

 

 

گفتم به زيبايي نامش نديدم.

 

 

 

 

گل نرگس را مي گويم. مي شناسي اش؟؟؟

 

 

 

 

به ناگاه ديدم پروانه,

 

 

 

 

توان سخن گفتن ندارد.

 

 

 

 

بالهايش به روشني شمع مي درخشيد.

 

 

 

 

گويي شعله از درون,

 

 

 

 

وجودش را به التهاب درآورده بود.

 

 

 

 

توان رفتن نداشت...

 

 

 

 

به سختي خود را به روي باد نشاند و از مقابل ديدگانم دور شد

 

 

 

 

آري....

 

 

 

 

او گل نرگس را يافته بود.

 

 

 

 

شراره هاي وجودش خبر از آن گل زيبا مي داد

 

 

 

 

اينک دوباره من ماندم و اين نام آشنا و غريب

 

 

 

 

در صحراهاي غربت,

 

 

 

 

تا آدينه اي ديگر,

 

 

 

 

به انتظار نشسته ام,

 

 

 

 

تا شايد به همراه پروانه اي,

 

 

 

 

به ديار آشنايت قدم گذارم

 

 

 

 

مهدي جان.....

 

 

 

 

پروانه وارم کن که ديگر تحمل دوريت ندارم

 

 

 

 

مولاي من......

 

 

 

 

مي دانم که لحظه ديدار نزديک است

 

 

 

 

اما ديگر توان ثانيه ها را ندارم

 

 

 

 

مي دانم که چيزي به پايان راه نمانده است

 

 

 

 

اما ديگر توان رفتن ندارم

 

 

 

 

مي دانم که تا سپيده دم وصال,

 

 

 

 

طلوع و غروبي چند,

 

 

 

 

باقي نمانده است

 

 

 

 

اما ديگر تاب سرخي غروب را ندارم

 

 

 

 

از اين رنگ رنگ پروانه هاي دروغين خسته شده ام

 

 

 

 

از آدينه هاي سراب گونه ي بي وصال به ستوه آمده ام

 

 

 

 

ديگر توان رفتن ندارم...

 

 

 

 

زودتر بياااااااا

 

 

 

 

گل نرگس بيااااااااااا

 

+ نوشته شده توسط بنفشه در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:53 |